رفتن به محتوا

کلاژی از نمادهای کتاب: درفش اژدها، کمربند کتیبه‌دار، جنگاوران گرگ‌پوش، صحنهٔ دریدن کمربند افشین، و دو کشتی‌گیر امروزی

سال ۸۴۱ میلادی، بغداد. «افشین»، بزرگ‌ترین سردار خلافت عباسی که قیام بابک خرمدین را سرکوب کرد، در دادگاه ایستاده است. حکم که صادر می‌شود، جلاد جلو می‌آید و کاری می‌کند که در نگاه اول کاملاً بی‌معناست: دست بر کمربند او می‌گذارد و آن را از هم می‌درد. افشین می‌غرد: «از شما فرومایگان جز این انتظار نداشتم.» می‌دانست که می‌خواهند کمربندش را باز کنند. از کجا فهمید؟ چرا نه دستبند، نه شمشیر، نه هیچ‌چیز دیگر؛ چرا فقط کمربند؟

جلاد در دادگاه بغداد کمربند افشین را از هم می‌درد
شکل ۱ — جلاد در دادگاه بغداد کمربند افشین را از هم می‌درد

پاسخ را باید هزار و دویست سال عقب‌تر جستجو کرد. سال ۴۰۱ پیش از میلاد، در اردوگاه کوروش کوچک. اشراف‌زاده‌ای به نام «اورونتاس» به خیانت متهم شده است. دادگاهی متشکل از هفت تن از بزرگان، او را محکوم می‌کند. و آنگاه، به گزارش گزنفون، همهٔ حاضران از جای برمی‌خیزند. حتی نزدیک‌ترین کسانش. و کمربند او را می‌گیرند. گزنفون توضیح می‌دهد: این نشانهٔ مرگ است.

دو صحنه، هزار و دویست سال فاصله، دو زبان، دو دین و دو امپراتوری متفاوت؛ اما یک حرکت دست که هر دو طرف بی‌نیاز از هیچ توضیحی آن را می‌فهمند. «گئو ویدن‌گرن»، ایران‌شناس سوئدی، بیست سال از عمرش را صرف کشف رازِ این حرکت کرد. کتاب او، «فئودالیسم در ایران باستان» (۱۹۶۹)، در ظاهر یک اثر خشکِ آکادمیک آلمانی است با پانوشت‌هایی که گاه از خودِ متن طولانی‌ترند. اما اگر وارد آن شوید، با چیزی شبیه به یک پرونده‌جویی جنایی روبه‌رو خواهید شد.

پردهٔ اول: بندهٔ داریوش، برده نبود

بیایید از یک اشتباه ترجمه شروع کنیم که تصویر یک تمدن را دگرگون کرد. داریوش در کتیبهٔ بیستون سردارانش را «بَندَکَه» می‌خواند. ترجمهٔ سنتی: «بردهٔ من». تصویری که از آن ساخته شد: شاهی خدای‌گونه مسلط بر انبوهی رعیت بی‌شکل و بی‌اراده؛ همان کلیشهٔ کهنهٔ «استبداد شرقی».

اما ویدن‌گرن به سراغ اسناد بابلیِ همان دوره رفت. واژه‌ای که در ترجمهٔ بابلیِ کتیبه به جای بندکه نشسته، در قراردادهای تجاری و اسناد حقوقی هم به کار می‌رفته است. در آنجا معنایش «برده» نیست؛ بلکه به معنای کسی است که به جای ارباب قرارداد می‌بندد، شهادت می‌دهد و نمایندگی می‌کند.

پس داریوش نمی‌گوید «بردهٔ من»، بلکه می‌گوید «وابستهٔ من». این دقیقاً همان مفهومی است که در اروپای سده‌های میانه «واسال» (Vassal) نامیده شد.

واسال نه برده بود و نه رعیت. مردی بود که با سوگندی رسمی خود را به خدمت نظامیِ خداوندگاری متعهد می‌کرد و در برابر آن، زمین یا درآمدی به‌عنوان تیول می‌گرفت. پیوند، شخصی و دوسویه بود: واسال شمشیر می‌داد، خداوندگار نان و پناه. و چون این رابطه ماهیت قرارداد داشت، فسخ هم می‌شد.

این تفاوت اصلاً کوچک نیست. اولی تصویر یک گلهٔ گوسفند است، و دومی تصویر هرمی منظم از پیمان‌های شخصیِ دوسویه. و «کمربند»، سند رسمیِ این پیمان بود.

کمربند، سند رسمیِ پیمانِ واسالی میان خداوندگار و وابسته
شکل ۲ — کمربند، سند رسمیِ پیمانِ واسالی میان خداوندگار و وابسته

پردهٔ دوم: کمر بستن، یک عمل حقوقی است

ابن‌بلخی در فارس‌نامه می‌نویسد که در دربار شاهان ایران، هیچ‌کس جرئت نداشت بی‌کمربند به حضور شاه برود. او حتی نام این کمربند را هم می‌آورد: «کمر بندگی». در حضور شاه کسی نمی‌نشست؛ همه ایستاده بودند، با دستانی بر کمر.

حالا شاهنامه را با این عینک بخوانید: توس به کیخسرو می‌گوید کمر بسته‌ام تا میان خود را از پیمان نرهانم؛ و جالب اینجاست که واژه‌ای که فردوسی برای «پیمان» به کار می‌برد، «بند» است. زمانی که ایرانیان با انتخاب جانشین کیخسرو مخالف‌اند، اعتراضشان در یک جملهٔ کوتاه خلاصه می‌شود: «از این پس دیگر کمر نمی‌بندیم.» این یک تهدید به قهرِ کودکانه نیست؛ این اعلام رسمیِ فسخ قرارداد است. و اگر «بستن کمر» به معنای عقد پیمان باشد، «گرفتن کمر» چه معنایی دارد؟ افشین پاسخ این را به خوبی می‌دانست.

کمر بستن در برابر شاه؛ نمادِ عقد و فسخِ پیمان
شکل ۳ — کمر بستن در برابر شاه؛ نمادِ عقد و فسخِ پیمان

پردهٔ سوم: بگذارید سند آزادی رستم را ببینید

بهترین لحظهٔ فارس‌نامه اینجاست: کیکاووس در پاداش خدمات رستم، او را از بندگی آزاد می‌کند و سیستان و زابلستان را به او می‌بخشد. ابن‌بلخی متن سند را عیناً نقل می‌کند. مضمون آن تقریباً چنین است:

«تو را از بندگی آزاد کردم. شایسته است بندگی هیچ‌کس را نپذیری. آن ساتراپی که به تو دادم، پادشاهی بدان. بر تختِ سیمِ زراندود بنشین و کلاه زربفت بر سر بگذار.»

پیش از آن چطور؟ رستم، بزرگ‌ترین پهلوان ایران، پیش از این فرمان گوشواره در گوش داشت؛ نشانهٔ بندگی، درست مثل همهٔ سرداران دیگر. طبری نیز همین مسئله را به شکلی کوتاه‌تر تأیید می‌کند. ویدن‌گرن برای این اتفاق یک همتای اروپایی هم پیدا می‌کند: «مارکوارد فون آنوایلر»، که تا سال ۱۱۹۷ رسماً یک وابستهٔ ناآزاد (واسال) بود و دقیقاً در همان روزی آزاد شد که سرورش او را به مقامِ دوکِ راونا ارتقا داد.

سند آزادیِ رستم از بندگی و بخشش سیستان به او
شکل ۴ — سند آزادیِ رستم از بندگی و بخشش سیستان به او

پردهٔ چهارم: و حالا بخش عجیب ماجرا

تا اینجا داستان دربارهٔ یک نظام اداری بود. اما ویدن‌گرن می‌پرسد این نظام از کجا آمده است؟ پاسخ، ما را به جای بسیار تاریک‌تر و رازآلودتری می‌برد.

پشت واژهٔ «مریکا» (جنگاور شاه)، واژه‌ای کهن‌تر نشسته است: «مَئیریه» (Mairya)؛ به معنای مرد جوان. اما نه هر جوانی. متون زرتشتی این جوانان را وصف کرده‌اند (البته با نفرت، چرا که تا آن زمان این گروه‌ها دشمن شمرده می‌شدند). ویژگی‌های آن‌ها از این قرار است:

  • گرگ‌اند: اوستا آن‌ها را با همین واژه می‌خواند و خودشان نیز خود را «گرگ دوپا» می‌نامیدند.
  • بی‌زره می‌جنگند: متن پهلوی آن‌ها را «برهنک» می‌خواند. درست سیزده قرن پیش از میلاد، یک سرود آشوری همین ویژگی را دربارهٔ جنگاورانی می‌گوید که سینه عریان می‌کنند، موی سر را می‌بندند و برهنه به دل نبرد می‌زنند.
  • موی بافته دارند: اصطلاح پهلوی «ویچارت‌ورس»، یعنی موی شکافته که تا پشت می‌ریزد. قهرمان آن‌ها، گرشاسپ، در اوستا «گیس‌دار» توصیف شده است.
  • می‌رقصند: بله، رقص! جنگاوران آشوری هم رقص جنگ داشتند. همتای هندیِ این گروه‌ها نیز رقصنده‌اند. شگفت‌آورتر آنکه در جشن مهرگان، خودِ شاه ایران رقص آیینی اجرا می‌کرد.
  • شعارشان «خشم» است: و خدایشان «وایو»، خدای بادِ سرکش.
  • نشانشان اژدهاست: درفششان شکل اژدها داشت. پارتیان بخش اصلی سپاه خود را «اژدها» می‌نامیدند. رستم «اژدهافش درفش» دارد و در نبرد به گرگ تشبیه می‌شود. گرشاسپ نیز درفش اژدهای سیاه دارد.
جنگاورانِ «گرگِ دوپا»؛ برهنه، با مویِ بافته و درفشِ اژدها
شکل ۵ — جنگاورانِ «گرگِ دوپا»؛ برهنه، با مویِ بافته و درفشِ اژدها

حالا صحنهٔ آشنایی از شاهنامه را به یاد بیاورید: فریدون برای آزمودن دلیری سه پسرش، خود را به شکل اژدها درمی‌آورد. ویدن‌گرن می‌پرسد: آیا مطمئنید این فقط یک ترفند داستانی است؟ یا بازماندهٔ آیین پذیرش در یک گروه برادری است که نمادش اژدها بود و قهرمان بنیان‌گذارِ آن، یک اژدهاکش؟ (کار نداریم که برخی می‌گویند این ابیات دخیل بوده و از فردوسی نیستند.) از دلِ همین گروه‌های آیینی و خشنِ «جوانانِ گرگ‌نما» بود که طبقهٔ اشراف و شهسواران (شوالیه‌های) ایران بیرون آمد.

فریدون در پیکرِ اژدها؛ بازمانده‌ای از آیینِ پذیرش در برادریِ جنگاوران
شکل ۶ — فریدون در پیکرِ اژدها؛ بازمانده‌ای از آیینِ پذیرش در برادریِ جنگاوران

پردهٔ پنجم: مدرسه‌ای که در آن «دزدی» درس بود

کودک اشراف‌زادهٔ ایرانی را در خانهٔ پدر بزرگ نمی‌کردند. او را به مردی از خانواده‌ای فرودست‌تر می‌سپردند که نامش «دایه» (یا اتالیق) بود. رستم دایهٔ سیاوش بود و فردوسی این را بارها تکرار می‌کند. شاپور در کتیبه‌اش ثبت کرده که کدام شاهزاده نزد کدام خاندان پرورش یافته است. اردشیر بابکان نیز در هفت‌سالگی به پرورش‌دهنده‌ای سپرده شد. پیوند کودک با دایه، از پیوندش با پدر خونی صمیمانه‌تر بود. این تصادفی نبود؛ از این راه، دو خاندان به هم گره می‌خوردند و شبکه‌ای از وفاداری شکل می‌گرفت.

اما برنامهٔ درسی آن‌ها را ببینید: استرابون می‌نویسد جوانان پارسی مسافت‌های طولانی می‌دویدند، گرما و سرما را تاب می‌آوردند، شب‌ها در فضای باز می‌خوابیدند، به خوردن میوهٔ وحشی و بلوط عادت می‌کردند و نامشان «کاردکس» بود؛ چرا که از راه دزدی روزگار می‌گذراندند. بله، دزدی بخشی رسمی از تربیت سلحشوری بود! همان‌گونه که در اسپارت رواج داشت و همان‌گونه که تا سدهٔ نوزدهم میلادی در قفقاز میان اوستی‌ها (بازماندگان آلان‌ها) ادامه یافت.

و افسانهٔ کودکی کوروش؟ روایتی که در آن کوروش پسر یک مرد راهزن است و آستیاگ او و یارانش را «پستهٔ کوهی‌خواران» می‌خواند؟ ویدن‌گرن می‌گوید این یک افسانه نیست؛ این شرح دقیقِ همان برنامهٔ آموزشیِ خشن است.

تربیتِ خشنِ اشراف‌زادگان؛ دویدن، شکار و دزدی همچون درس
شکل ۷ — تربیتِ خشنِ اشراف‌زادگان؛ دویدن، شکار و دزدی همچون درس

پردهٔ ششم: شاه، آن‌قدرها هم شاه نبود

در اینجا کتاب ضربهٔ کاریِ خود را به تصویر رایج از پادشاهی مطلقه می‌زند.

  • «یوستینوس» می‌نویسد که مجلسی اشکانی وجود داشت که می‌توانست شاه را خلع کند، و مهرداد را به سبب سنگدلی‌اش از سلطنت راند.
  • «هرودوت» گزارش می‌دهد وقتی سکاها دیدند شاهشان به آیین دیونوسوس گرویده، سپاه او را خلع کرد و برادرش را برگزید.
  • و صحنه‌ای که فردوسی آن را تلطیف کرده اما دو منبع عربی حفظش کرده‌اند: وقتی خبر رسید که گشتاسپ دین نیاکان را رها کرده و دین زرتشت را پذیرفته، رستم بزرگان را در سیستان گرد آورد، خلعِ شاه را اعلام کرد و سوگند وفاداریِ خود را باطل اعلام نمود.
  • حتی خلع هرمز چهارم ساسانی نیز با یک فرمول حقوقی انجام شد؛ سپاه فریاد زد: «هرمز شاه نیست و یزدان‌گشنسپ وزیر نیست.»

و داریوش؟ همان ماجرای معروفِ شیههٔ اسب که همیشه در نظر ما یک حقه‌بازی سادهٔ توسط یک مهتر (سایس) جلوه کرده است؟ ویدن‌گرن در روایت‌های هندی دو نمونهٔ مشابه پیدا می‌کند که در آن‌ها، وقتی شهری بی‌شاه می‌ماند، این جانور مقدس است که جانشین را برمی‌گزیند. یعنی ماجرای اسبِ داریوش حقه نبود؛ بلکه یک رویهٔ رسمی و حقوقی (شبیه به قرعه‌کشی قانونی) برای دورهٔ فترت و انتخاب شاه جدید بود. نتیجه‌گیری ویدن‌گرن واضح است: سخن گفتن از «استبداد شرقی» دربارهٔ ایران باستان دقیق نیست. قدرت شاه هم با آیین‌های انتخاب مهار می‌شد و هم با نفوذ پیوستهٔ مجلس بزرگان و اشراف.

مهارِ قدرتِ شاه؛ خلعِ پادشاه به دستِ مجلسِ بزرگان
شکل ۸ — مهارِ قدرتِ شاه؛ خلعِ پادشاه به دستِ مجلسِ بزرگان

پردهٔ آخر: و این رسم هنوز پابرجاست…

ویدن‌گرن در پیوست کوتاهی در انتهای کتاب توجه ما را به یک نکته جلب می‌کند: در شاهنامه، نبردهای تن‌به‌تن معمولاً با کُشتی تمام می‌شوند. پهلوانان، در لحظهٔ تعیین‌کننده، دوالِ کمر یکدیگر را می‌گیرند (مانند رستم و سهراب، یا رستم و پولادوند). سپس اضافه می‌کند که در ایران معاصر، کشتی‌گیران (پهلوانان زورخانه) با تنبان چرمی و بالاتنهٔ برهنه می‌جنگند و یکدیگر را از کمربند چرمیِ ضخیم می‌گیرند. نام این ورزش، هنوز همان واژهٔ پهلوی است: «کُشتی» (برگرفته از کُستی یا کمربند مقدس).

سه هزار سال، سه امپراتوری، دو دین متفاوت، و یک نظام اجتماعی که کاملاً از میان رفته است. اما آن کمربند هنوز سر جایش است، و دو مرد هنوز در میدان مبارزه آن را می‌گیرند.

کشتی‌گیرانِ زورخانه که یکدیگر را از کمربندِ چرمی می‌گیرند
شکل ۹ — کشتی‌گیرانِ زورخانه که یکدیگر را از کمربندِ چرمی می‌گیرند

موخره (چند هشدار برای خوانش آکادمیک): انصاف حکم می‌کند یادآوری کنیم که این کتاب در سال ۱۹۶۹ نوشته شده است. ویدن‌گرن گاه در یک استدلال واحد، یک سرود آشوریِ سیزده قرن پیش از میلاد را در کنارِ فارس‌نامهٔ سدهٔ ششم هجری می‌گذارد و فرض می‌کند همهٔ این لایه‌ها، یک سنت پیوسته‌اند. این فرض، خودش نیازمند اثبات است. اینکه ابن‌بلخی در سدهٔ ششم هجری آیینی را به شاهان کهن نسبت می‌دهد، شاید سندی دربارهٔ خود آن شاهان نباشد، بلکه سندی دربارهٔ «تصورِ مردم سدهٔ ششم» از آن شاهان باشد. همچنین، ایران‌شناسی امروز واژهٔ «فئودالیسم» را برای ایران با احتیاطِ بسیار بیشتری به کار می‌برد.

پس این کتاب را این‌گونه بخوانید: گنجینه‌ای بی‌همتا از شواهد تاریخی، با تفسیری که باید محتاطانه سنجیده شود. اما آن کمربند، هرچه که باشد، کاملاً واقعی است.


تصاویر با هومص جمینی گوگل ایجاد شده‌اند.