رفتن به محتوا

پانزده‌ساله‌ای را تصور کنید که سرش را بالا می‌گیرد و در آسمانِ شیراز، به‌جای یک خورشید، دو خورشید می‌بیند. اولین فکری که از ذهنش می‌گذرد چیست؟ نه معجزه، نه جنون، نه حتی ترس. فکرِ اول این است: «گلیچ.» انگار واقعیت، مثلِ یک بازیِ ویدیوییِ پر از باگ، یک لحظه از ریل خارج شده و قرار است همان لحظه خودش را اصلاح کند.

این پسر سیناست؛ یا اگر اسمِ کهن و اصیلش را بخواهید، آتاردات. و من مدتی است که در سرِ او زندگی می‌کنم، و راستش را بخواهید کمتر کاری در زندگی‌ام به‌اندازهٔ نوشتنِ او لذت‌بخش بوده است.

سینا دنیا را از پشتِ شیشهٔ بازی‌های ویدیویی می‌بیند. برای او، هر چیزِ غریبی اول یک باگ است، یک خطای رندر، یک لحظه که سرور لگ می‌زند. ولی زود می‌فهمد که آسمانِ دوخورشیدی توهم نیست. او چیزی را می‌بیند که قرار نبوده ببیند: دنیای بیدار و جادوییِ واینا، که قرن‌هاست زیرِ پرده‌ای از غفلت، درست پشتِ دنیای آدم‌های معمولی — دنیای خووس — نفس می‌کشد. همان کوچه‌هایی که هر روز از آن‌ها رد شده، همان آسمانی که هزار بار دیده، یک لایهٔ دیگر هم داشته‌اند؛ لایه‌ای که فقط اکنون، که چشمش باز شده، می‌تواند ببیند.

از همان اولین جرقه، یک آرزو داشتم: می‌خواستم اسطوره‌های کهنِ ایران را — آن اسطوره‌هایی که ریشه‌شان به پیش از زرتشت می‌رسد — نه مثلِ اشیای پشتِ ویترینِ موزه، که زنده و نفس‌کش و خاکی به تصویر بکشم. می‌خواستم به دستشان بگیرید و گرمایشان را حس کنید.

برای همین، دنیای این کتاب از دلِ همان اسطوره‌ها بیرون آمده. شش راهِ کهنِ رزم به نامِ دایگانی که هر کدام نه‌فقط شیوهٔ جنگیدن، که فلسفه و دلیلِ جنگیدن را تعریف می‌کنند. موجوداتی مثلِ پریکاها — روح‌های دگردیس‌شوندهٔ نگهبان — و خاندان‌های جنگاوری مثلِ هارپاگ، که هر دو از دلِ متن‌های کهن پا به خیابان گذاشته‌اند. و مفاهیمی که شاید اسمشان را شنیده باشید بی‌آنکه بدانید چه عمقی دارند؛ مثلِ عهدِ میترا، پیمانِ کهنی که جوان را به جهانِ جنگاوری وارد می‌کند. این‌ها زینتِ داستان نیستند؛ این‌ها استخوان‌بندیِ آن‌اند.

نبرد با مانتیکور در جنگل

و بعد، جادوی واقعیِ کار آن‌جاست که این اسطوره‌های قدرتمند و پنهان را بگذاری کنارِ زندگیِ روزمرهٔ یک نوجوانِ امروزی. سینا، میانِ کشمکش با درس و دوست و خانواده، باید راهش را به آکادمیِ مخفیِ ویدارستانِ کسروی باز کند؛ مدرسه‌ای که دیوارهایش با ساعت جابه‌جا می‌شوند و کلاس‌هایش چیزهایی درس می‌دهند که هیچ کتابِ درسیِ این دنیا اسمشان را نشنیده. تقابلِ این دو جهان — کوچه‌های آشنای شیراز و سرسرای جادوییِ آن مدرسه — همان فضای پرکششی است که نوشتنِ هر لحظه‌اش برایم لذت‌بخش بوده.

ویدارستانِ کسروی

این داستان، در نهایت، دربارهٔ پسری است که باید یاد بگیرد در دو دنیا هم‌زمان زندگی کند؛ پسری با دو نام، دو خانواده، و آسمانی که دیگر هیچ‌وقت فقط یک خورشید نخواهد داشت.

یک چیز دیگر هم هست که دوست دارم بگویم. این کار را با ویراستاری فرزین سوری پیش می‌برم. ویراستاری که صحبتش را می‌کنم رفع اشکال نگارشی نیست؛ منظورم ویراستار توسعهٔ جهان و داستان است که ایرادهایی را می‌گیرد که نویسنده چون زیادی نزدیک است آن‌ها را نمی‌بیند.

امیدوارم شما هم، به‌اندازهٔ من، عاشقِ این جهانِ دوگانه و اصیل بشوید. در را برایتان باز گذاشته‌ام؛ فقط کافی است چشمتان را تنگ کنید تا ببینیدش.