سلام
اجازه میخواهم با یادی از یکی از مترجمان بزرگی که امسال از دست رفت شروع کنم. علیاصغر بهرامی، ۲۴ خرداد ۱۴۰۲ از بین ما رفت. اما میراث مکتوبی که به جا گذاشت کاری میکند که یادش همیشه ماندگار باشد. علیاصغر بهرامی در کنار چیزهای دیگر، مترجم آثار شاخص ادبیات گمانهزن و به خصوص علمیتخیلی آخرالزمانی بود.
بهرامی کارهای بزرگی مثل منطقهٔ مصیبتزدهٔ شهر (The Disaster Area) و برج (High Rise) اثر J. G. Ballard را به مایی که به فارسی میخواندیم معرفی کرد. من و خیلیهای دیگر، آثار کورت ونهگات مثل سلاخخانهٔ شمارهٔ پنج، افسونگران تایتان، گالاپاگوس را با ترجمهٔ او خواندیم و به دنیای عجیب این نویسندهٔ منحصر به فرد وارد شدیم. بهرامی از آن دست مترجمهایی بود که ظرفیت بالای زبان فارسی برای روایت داستانهای متفاوت را به ما نشان داد. ترجمههای او از کورت ونهگات، جی. جی. بالارد، چینو آچیبی، دوریس لسینگ، لئو تولستوی و … همگی خواندنی و دلنشین هستند.
از مصاحبه و شهرت گریزان بود. میگفت فقط کاری که بلد است را انجام داده، میگفت منتی بر کسی ندارد، میگفت همینکه ترجمههایش مکرر در مکرر چاپ میشود بس است.
یادم هست سال ۱۳۸۸ برای دورهٔ چهارم مسابقهٔ هنر و ادبیات گمانهزن، ما جوانانه تصمیم گرفته بودیم جایزهٔ شخص مؤثر اهدا کنیم. مرحوم مدیا کاشیگر، لوح یادبود «یک عمر فعالیت در زمینهٔ ترجمهٔ آثار تراز اول علمیتخیلی و فانتزی» را به آقای علیاصغر بهرامی اهدا کرد. آکادمی فانتزی برای ترجمهٔ عالی آثار مهمی همچون برج اثر جی. جی. بالارد و سلاخخانهٔ شمارهٔ پنج، گهوارهٔ گربه، شب مادر و مجمعالجزایر گالاپاگوس اثر کرت فونهگوت، آقای بهرامی را شایستهٔ تقدیر فراوان دانست و لوح تقدیر «مترجم علمیتخیلی و فانتزی برگزیدهٔ سال ۱۳۸۷» را به خاطر مجموعه تلاشهایشان به ایشان اهدا کرد.
ایشان مایی که خیلی جوان و تازهکار بودیم و از روی عشق و علاقه مسابقهای راه انداخته بودیم را جدی گرفتند. فروتنانه حتی نخواستند که برایشان ماشین گرفته بشود و عصازنان تا سرای اهل قلم آمدند.
یادش گرامی.
من مهدی بنواری هستم. نمیدانم چند نفر از شما مرا میشناسید. ولی حالا که اینجا هستم، قبل از اینکه شروع کنم، بهتر است خودم را معرفی کنم. از سال ۱۳۸۳ و با اولین ترجمهٔ داستان کوتاه، کفش اثر رابرت شکلی کارم را در ادبیات گمانهزن شروع کردم. آن زمان این اثر در باشگاه علمیتخیلی «بعد هفتم» که اولین فوروم و تالار گفتگو و حضور گروهی از طرفداران ژانر بود منتشر شد. حالا هم در سایت فضای استعاره میتوانید آن را بخوانید.
از همان زمان با دیدن اینکه کسان دیگری هم هستند که به «این جور چیزها» علاقه دارند، دیگر پشت سرم را هم نگاه نکردم. از انتشار آنلاین شروع کردم و ترجمهها و نوشتههای خودم را در این ژانر آغاز کردم.
حکایتهای مریخ، درخت هالووین ری بردبری، ناکجای نیل گیمن را من ترجمه کردم و رمان نوجوان علمیتخیلیام با نام رودخانههای مریخ امسال چاپ شده است.
استاروارز، جهان مارول و دیسی، پیشتازان فضا، هیلو، فرینج، نارنیا، ارباب حلقهها، بازی تاج و تخت، هری پاتر، هابیت، دارن شان، کنان بربر و هوشمندان سیارهی اوراک؛ شاید همه برای من و شمای خواننده آشنا باشد. همهی این آثار، کتاب بگیر تا نمایشنامه تا فیلم و سریال، همگی در ژانر بزرگی قرار میگیرند که اسمش فانتزی است. گول معادل فرهنگستان را نخورید، «فانتزی» خیالپردازی نیست. فانتزی همان وقتی است که داستانی میگوییم و میشنویم که در دنیای ما جا نمیگیرد و اگر بخواهیم آن را به همین دنیا بیاوریم، همهچیزش به هم بریزد. مثلاً هری پاتر را اگر میخواستیم به دنیای خودمان بیاوریم غیر از نبرد خیر و شر چه چیزی از داستان باقی میماند؟ این طوری اگر باشد، همهی داستانها هشت نه پلات ثابت و مشخص که بیشتر ندارند. نه؟
این روزها همه احتمالاً بازی تاج و تخت (Game of Thrones) را دیده باشید. سریالی که از جنگ قرون وسطایی شروع شد و از آخرین قسمت فصل یک، با ورود سه اژدها، به قلمرو فانتزی وارد شد. «بازی تاج و تخت» خودش اسم جلد اول مجموعهای به نام «نغمهی آتش و یخ» است که آقای ریشسفید شکمگندهای نوشته است و قرار است هفت جلد باشد و پایانش را هم نوشته و در گاوصندوق قایم کرده است.
در انواع کلاسیکتر فانتزی، مثلاً «شمشیر و جادو» که بازی تاج و تخت هم زیرمجموعهاش قرار میگیرد، عناصر واضحی مثل جادو و جادوگر، اژدها و موجودات خیالی، ژانر را مشخص میکنند. فانتزی بنابر یکی از تعریفها، بخشی از گونهی بزرگتری است که ادبیات گمانهزن (Speculative Fiction) نام دارد و عنوانی کلی برای سبکها و زیرسبکهایی است که دنیایی متفاوت با دنیای واقعی را به تصویر میکشند، با این شرط که این تفاوت بنیادی باشد و با حذف آن داستانی در کار نباشد. مثلاً ادبیات تمثیلی، تو بگو کلیله و دمنه، فانتزی محسوب نمیشود، چون همهچیز مابهازای نظیربهنظیر در دنیای واقعی دارد.
ادبیات گمانهزن چهار شاخهی اصلی دارد. فانتزی را که معرفی کردیم، میماند علمیتخیلی که بیشتر مردم با فیلمهای ژانر، مثل «جنگ ستارگان»، آن را میشناسند و کارآگاهی-جنایی (شرلوک هولمز و خانم مارپل) و سرآخر هم وحشت (مثل کارهای ادگار آلن پو و لاوکرفت یا همهی فیلمهای ترسناکی که با هم و تنها میبینیم).
شاخهها و زیرشاخهها و خواهران و برادران ادبیات گمانهزن یک چیز مشترک دارند و آن این است که در پاسخ به یک پرسش آفریده شدهاند. پرسش بنیادی: چه میشد اگر…؟
به جرأت میتوانم بگویم که همهٔ فرهنگها از اسطورهها مایه و پایه و قدرت گرفتهاند. چیزی که اولین بار برای معنی دادن به چیزهایی که دور و برمان هست استفاده شد. قصههایی که ماجرای آفرینش دنیا و کارهای بزرگ و نمایان قهرمانان و پهلوانان را میگویند و به ما میگویند که دنیا چطور کار میکند. هر ملتی این اسطورهها را دارد. همین اسطورهها هستند که بعداً از افسونزدایی جان سالم به در برده و تبدیل به خمیرمایهٔ چیزی میشوند که امروز به آن ادبیات گمانهزن میگوییم.
افسونزدایی تبدیل چیز شگرف به چیز روزمره است. چیزی که تا به حال توضیحی فراطبیعی داشته، دیگر چیزی معمولی است و نه پری و نه الف و نه کوتوله پشت آن هستند. خورشید دیگر ارابهای در راههای آسمان نیست و جهان پیازی نیست که زمین مرکز آن باشد.
همین ادبیات گمانهزن و به خصوص فانتزی نیروی رانندهی پیشرفت و توسعهٔ جامعه است. چون پاسخ همان سؤال است که گفتم. What-if و از آن است که به what-is یعنی ادراک وضع حال میرسیم.
بیایید در مورد این what-if کمی گمانهزنی کنیم؟ بدون آن کجا بودیم؟
- چه میشد اگر میتوانستم با آن سوی دنیا حرف بزنم؟
- چه میشد اگر لباسهایم جای برگ از چیز بهتر و ماندگارتری درست میشدند؟
- چه میشد اگر معامله پایاپای نمیکردیم؟
ادبیات گمانهزن آشتی موضوعهای روزمره با چیزهای شگفت و شگرف است. پویشی برای درمان درد دنیا و آموزش بهتر بودن برای همه ما.
ادبیات گمانهزن استعارهها را واقعی و ملموس میکند و کاری میکند که فقط از حالت اخطار و چیزی در ذهن آدم متفکر تبدیل به دغدغهٔ روز شود. واقعیت را و پیچشها و پلشتی و زشتی و زیبایی آن را طوری به تصویر میکشد که نشود آن را دور زد و نادیده گرفت.
۱۹۸۴ و دنیای قشنگ نو امروز فقط آثار گمانهزن هستند. اما زمانی روی جامعه تأثیر گذاشتهاند و هنوز هم برای ما آدمها اخطاری بر زشتی احتمالی آینده هستند.
ادبیات گمانهزن به ذهن یاد میدهد چطور خارج از چهارچوبهایی که میشناسد و خطکشیها فکر کند و راهی برای حل مسألهها بیابد که تا به حال نبوده است.
در بین ما آدمها خلاقیت داشتن ممکن است آنقدری که باید و شایسته است مورد تقدیر قرار نگیرد. ولی این خلاقیت را حتی کسانی که آن را ندارند هم مصرف میکنند. محصول این خلاقیت عوض شدن شکل دنیاست.
همان طور که گفتم دنیا مدام در حال افسونزدایی است. دیگر آدمهایی جایی برای اکتشاف ندارند و برای ماجراجویی نیاز به بهانه دارند. این بهانه شگفتی است. مبهوت و حیرتزده شدن و کنده شدن از لحظه است. برای لحظهای باور کردن چیزهایی است که باورنکردنی هستند.
برای آدمی که درگیر نوروپلاستی است و ذهنش مرتب قفل میشود و دوست دارد کار تکراری انجام دهد و خودش را راحت کند، این شگفتی، این فانتزی، این ادبیات گمانهزن، او را وادار میکند فراتر از دیوارهای سیمانی واقعیتی که میشناسد فکر کند و شاید چیزی بیافریند: گوشی موبایل، چراغ الکتریکی، روشی برای تندخوانی، کشف رمزی که تا حالا کشف نشده و شاید هم نوشتن چیزی که دنیا را عوض کند.
نیل گیمن در مصاحبهای میگوید ناکجا بر آگاهی مردم نسبت به وضعیت بیخانمانها در شهر لندن تأثیر گذاشته است و دنیا را جور دیگری کرده است.
میگویند کودکان نمیتوانند خارج از حالا و اینجا فکر کنند. خیلی از بزرگسالان هم نمیتوانند. اما ادبیات گمانهزن به همه کمک میکند بتوانند از دنیای واقعی پلهای آن ور تر بروند و بهتر فکر کنند و تصور کنند.
برای زندگی امروز، ادبیات گمانهزن یعنی مجالی، فاصلهای، فرصتی که در آن لحظاتی آدم از بار سنگین بودن در جایگاه چرخدنده آسوده باشد و بتواند به بیرون از لحظه، به دنیا و بهتر از آن به خودش نگاه کند.