رفتن به محتوا

نفرین ۶

این هم مثل کتاب اولم (کتاب‌های فنی را به حساب نیاوردم. حتی آن یکی تألیف را. آن‌ها را بیشتر تمرین و جمع کردن جرأت برای ترجمهٔ ادبیات در نظر می‌گیرم.) «حکایت‌های مریخ»، دچار نفرینی شد که شروع کار تا انتشار شش (۶) سال طول کشید. سال ۱۳۸۷ بعد از پایان ترجمهٔ «حکایت‌های مریخ» کار این کتاب را شروع کردم. این بار برنامه‌ای نداشتم که با کدام انتشارات می‌خواهم کار کنم و با «ما قهرمانیم» به دست آمده با مریخ، کار را شروع کردم. به دلیل همان وسواس‌ها و متفاوت بودن اثر (انگلیسی بریتانیایی بودنش به معنای دقیق کلمه) کار کند پیش می‌رفت. بعد هم خورد به افسردگی پس از ۸۸ و کندی و منگی همه‌چیز و بعد هم تلاش دیوانه‌واری کردم تا زنجیر ازدواج سنتی را با همهٔ هزینه‌های مادی و معنوی‌اش پاره کنم و شد سال ۱۳۹۱ که مریخ مرده، زنده شد.

با امیدی تازه (کتاب غیر فنی منتشر شده) کار را دوباره پی گرفتم. اما همان‌قدر کند. دو بار ترجمه تمام شد و خوشم نیامد. یا خشک بود یا خیلی زیادی چرب و نمکین بود. دلم می‌خواست هم بتوانم لحن را دربیاورم و هم اسم‌ها مثل خود انگلیسی در دهان بچرخد و هم بار فرهنگی همراهش جا نماند. بالاخره زمستان ۹۶، آخرین ترجمه را دست گرفتم و به جانش افتادم. شعرها را صیقل دادم. به دنبال ارجاع‌های کتاب تا اولین چاپ‌های تاریخ ادبیات فولکلور هم رفتم و بالاخره اردیبهشت ۹۷، به تحویل کار رضایت دادم. هرچند بعد از تحویل تا دو سه هفته، هر یکی دو روز، نسخهٔ جدیدی برای فرزاد فربد گرامی می‌فرستادم و بالاخره تلفنی صدایش درآمد. اما بالاخره کار برای صفحه‌بندی رفته و دست من از آن کوتاه شده.

به این صورت این کتاب هم از ابتدا تا رسیدن به جایی، شش سال چرخید و گردید.

ناکجا؟

یکی از سخت‌ترین بخش‌های این کار، ترجمهٔ اسم اثر بود. هنوز هم به این انتخاب دم‌دستی و ناگزیر رضایت نداده‌ام. اما اسم Neverwhere هم همین‌قدر دم‌دستی است. چه وسوسه‌ای داشتم که از کلمهٔ جادویی «گاه» یا «گه» استفاده کنم که هم معنی زمان می‌دهد و هم پسوند مکان می‌شود و کاش ناگه از قبل نبود و هیچ‌گاه را نشنیده بودیم و نبودگاه هم در دهانم نچرخید. آخرسر به دم‌دستی‌ترین و نزدیک‌ترین اسم پناه بردم (ناجا را هم معلوم است چرا انتخاب نکردم) و الان هم خداخدا می‌کنم کسی با دیدن اسم کتاب یاد سهراب سپهری نیافتد. یا شاید هم بیافتد؟ می‌گویند هیچ شهرتی بد نیست. چه حسن چه سو.

در و تاق و ایوان و دروازه

اسم یکی از قهرمانان داستان Door (همان «در» خودمان) بود و اسم مادرش پورتیا و اسم پدرش پورتیکو که هر دو از دروازه و درگاه گرفته شده‌اند. حالا خودتان دردسر را در نظر بیاورید. وسوسهٔ استفاده از واژهٔ نادرست «درب» قوی بود، اما احساس گناهی که می‌داد آن‌قدر قوی بود که بی‌خیالش شدم.

چغر

یکی از بازی‌های گیمن در کتاب این است که یکی از شخصیت‌ها (آقای کروپ روباه) کلمات قلمبه‌ای استفاده می‌کند که همکار ساده‌ترش (آقای وندمار گرگ) از آن‌ها سر در نمی‌آورد. این نمونه را ببینید:

رفیقش گفت: «منظورت اینه که چون مرده‌ان آقای کروپ؟» «به خاطر این‌که، همان طور که شما اشاره کردی، رفیق دانا، مرده‌ان.» آقای وندمار گفت: «دانه دوست ندارم. بد مزه است.»

شوخی‌هایی از این دست جالبند. اما جزو کابوس‌های مترجم به حساب می‌آیند و فقط به طراحی جدول کلمات متقاطع می‌توانم تشبیه‌اش کنم. یکی از مثال‌های ناساز کلمهٔ stout بود که سرآخر جایش «چغر» گذاشتم.

آقای کروپ راه افتاد از هال رد بشود و آقای وندمار را جلوی خودش هل داد. «خب پس. مطمئنم برادر چغر من رو می‌بخشین که آداب اجتماعی اون قدرها حالیش نیست. شک ندارم که نگرانی مادر بیوهٔ عزیز و بیچاره‌مون، و همین‌طور هم خواهرمون که الان بی‌کس و تنها توی خیابون‌های لندن آواره و بی‌سرپناه سرگردونه، از خود بیخودش کرده. ولی با تمام این احوال، خوبه که آدمی مثل اون بغل دست آدم باشه. مگه نه رفیق گردن‌کلفت من؟»

آقای وندمار گفت: «من چاق نیستم.» آقای کروپ به آقای وندمار رو کرد و گفت: «چغر معنی گوشت دیرپز، احوال‌پرسی، التفات کردن، ترسیدن هم می‌ده. حرفاش رو باور می‌کنی؟»

سریال تلویزیونی

در اصل کتاب ماجرای سریالی تلویزیونی بوده که ۱۹۹۶ در BBC پخش شده. اما بگذارید این‌جا نویسنده بگوید ماجرا چه بوده:

ناکجا به عنوان ناول، همان موقعی شروع شد که دست به کار ساختن سریال تلویزیونی بی‌بی‌سی به همین نام شدیم و من برای حفظ سلامت عقلم دست به دامن فکر نوشتن کتاب شدم. با هر صحنه‌ای که حذف می‌کردند، هر خط نوشته‌ای که محو می‌شد، اعلام می‌کردم: «عیب نداره. می‌ذارمش توی ناول.» و این طوری تعادلم را به دست می‌آوردم. این وضع تا جایی کش پیدا کرد که روزی تهیه‌کننده آمد و گفت: «ما داریم یک صحنه از صفحهٔ ۲۴ رو حذف می‌کنیم و اگر بگی می‌ذارمش تو ناول، می‌کشمت!» بعد از آن، به کتاب، فقط فکر کردم.

فولکلور و داستان‌های پریان

نیل گیمن پیرو مکتب فانتزی‌نویسان کهنی است که در لابلای تاریخ اوایل قرن بیستم گم شده‌اند و فریتز لایبر برخی از کارهایشان را بازیابی کرده. کسی است که فانتزی زیاد خوانده و آن‌ها را در اثرهایش استفاده کرده و به آن‌ها ارجاع داده. به نظرم وظیفهٔ مترجم در این مورد پیدا کردن این ارجاع‌ها و انتقال‌شان به زبان مقصد است. یا شاید من دوست دارم چنین کنم. یکی از لذت‌های اصلی ترجمه برای شخص من، این قبیل شکارهاست که ببینم این چیزی که به نظرم بودار می‌آید، اصلش از کجاست. خیلی وقت‌ها حدسم درست بود و کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه بود و رد پایش را در جایی در فولکلور یا فانتزی‌های قدیمی پیدا می‌کردم. تلاش کردم در خود متن تا جای ممکن طوری بنویسم که ارجاع معلوم باشد. اما یک جاهایی هم مجبور شدم پانویس بزنم.

مثلاً عبارت auld witch عبارتی است به معنی «ساحرهٔ پیر» به اسکاتلندی قدیم. با توجه به زمینهٔ گیمن در مطالعهٔ اندرو لنگ و اشارهٔ لنگ به رابرت چیمبرز، می‌شود مطمئن بود بسنده به ترجمهٔ تحت‌اللفظی اشتباه خواهد بود. عبارت نخستین بار در قالب چاپی در The Black Bull of Norroway از مجموعه داستان‌های پریان و لالایی‌های اسکاتلند گردآوری رابرت چیمبرز در ۱۸۴۲ منتشر شد. در این داستان ساحرهٔ پیر راهنمایی سه دختر جوانی است که به دنبال سرنوشت خود از خانه بیرون می‌روند.

شعر

این شعر:

اگر به عمر پاپوش و جوراب بخشیده باشی هر شب و تمام شب‌ها بنشین و آن‌ها را بپوش و مسیح روحت را پذیراست.

امشب، همین شب هر شب و تمام شب‌ها با آتش و خانه و نور شمع آرام بگیر و مسیح روحت را پذیراست.

اگر به عمر گوشت و شراب بخشیده باشی هر شب و تمام شب‌ها آتش هرگز تو را نخواهد خشکاند و مسیح روحت را پذیراست.

دردسر زیادی برایم درست کرد و هنوز هم از ترجمه‌ام مطمئن نیستم. ترجمه به فارسی را از ترجمه به انگلیسی از اصل انگلیسی کهن Lyke-Wake Dirge صورت دادم که در شب‌بیداری شب اول مرگ کسی می‌خواندند و بنا بود مرده را به سلامت از زمین به برزخ راهنمایی کند. ترانه متن ساده‌ای دارد که بیشتر هشدار به زندگان است که بخشنده و نیکوکار باشند. خود این شب‌بیداری هم قصهٔ جالبی است که برای ترجمهٔ کتابی دیگر، مجبور شدم حسابی در مورد مطالعه کنم.