رفتن به محتوا

سی سال است که فانتزی حماسی روی یک نقشه راه می‌رود: قاره‌ای پهناور و پیوسته، چند نژاد که یکی‌شان بلندقامت و زیباست و دیگری کوتاه‌قامت و اهل معدن، ارتشی از تاریکی در شمال یا شرق، و زمانی که عملاً بی‌کران است. این الگو بد نیست؛ فقط تمام شده است.

راه‌حل رایج این است که نویسنده به سراغ اساطیر غیراروپایی برود و اسم‌ها را عوض کند: الف را «پری» بنامد، اژدها را «ضحاک»، و بقیهٔ ساختمان را دست‌نخورده باقی بگذارد. حاصلش اثری است با پوسته‌ای شرقی و اسکلتی که همان اسکلت قبلی است.

پیشنهاد من چیز دیگری است. سنت اساطیری ایران، آن‌طور که در بندهش، وندیداد و یشت‌ها آمده است و آرتور کریستنسن یک قرن پیش آن را مدون کرد، فهرست تازه‌ای از هیولاها به تو نمی‌دهد؛ بلکه یک «معماری» متفاوت ارائه می‌کند. این معماری سه ویژگی دارد که فانتزی متعارف فاقد آن‌هاست و دقیقاً همین سه ویژگی است که ارزش وام گرفتن (یا دزدیدن!) دارد.

یک: زمان تمام می‌شود

بنیادی‌ترین تفاوت همین است. در این جهان، عمر عالم عددی مشخص دارد: دوازده‌هزار سال، در چهار دورهٔ سه‌هزارساله. دورهٔ اول آفرینش مینوی است، دورهٔ دوم آفرینش مادی در آرامش، دورهٔ سوم با تهاجم اهریمن و «آمیختگی» شروع می‌شود و دورهٔ چهارم به جدایی نهایی (فرشگرد) می‌رسد.

چرخهٔ دوازده هزار سالهٔ زمانبر پایهٔ بندهش. جهان عمری معیّن دارد و شمارش‌پذیر است.آفرینش مینویآفرینش مادی، در آرامشآمیختگیگُمیزشنجداییبه سوی فرشگرد۰۳۰۰۰۶۰۰۰۹۰۰۰۱۲۰۰۰تهاجم اهریمنفرشگردشش هزار سالِ آمیختگی: بدی نه بیرون، که درونِ آفرینش استپیروزی نور از پیش تضمین شده. پرسش داستان «چه کسی می‌برد؟» نیست؛ «به چه بهایی؟» است.تقسیم‌بندی دوره‌ها در روایت‌ها یکسان نیست؛ طرح‌های نه‌هزارساله هم آمده است.
شکل ۱ — چرخهٔ دوازده هزار ساله. تقسیم‌بندی دوره‌ها در روایت‌ها یکسان نیست.

حالا به این فکر کن که این موضوع برای یک شخصیت چه معنایی دارد. او نمی‌گوید «روزی روزگاری در شمال، شرّی هست»؛ او می‌داند که مثلاً در سال نه‌هزار و ششصد و اندی از آن دوازده‌هزار سال زندگی می‌کند. تاریخ برای او نه مِهی بی‌شکل، که ساعتی شنی است که فروریختن ماسه‌هایش را به چشم می‌بیند.

و نکتهٔ مهم‌تر: در این طرح، متن، پیروزی نور را از پیش تضمین کرده است. اول که این را شنیدم فکر کردم یک ضعف است؛ اما نیست. وقتی جوابِ «چه کسی می‌برد؟» را از دست نویسنده می‌گیری، او را مجبور می‌کنی سراغ سؤال‌های بهتری برود: پیروزی به چه بهایی؟ چه کسی تا آن روز زنده می‌ماند؟ و مهم‌تر از همه: وقتی می‌دانی آخرش همه‌چیز درست می‌شود، امروز چه دلیلی برای درست‌بودن و جنگیدن داری؟ این پرسشی است که فانتزیِ «شاید تاریکی ببرد» اصلاً نمی‌تواند بپرسد.

دو: نمی‌توانی هرجا بروی

زمین در این کیهان‌شناسی هفت‌پاره است. پارهٔ میانی و بزرگ‌ترینِ آن‌ها «خونیرث» نام دارد و تمام تاریخ اساطیری در همان‌جا اتفاق می‌افتد. شش‌پارهٔ دیگر با آب از آن جدا شده‌اند و آدم معمولی از آن‌ها نمی‌گذرد.

هفت کشورزمین هفت پاره است و شش پارهٔ بیرونی برای انسان عادی دسترس‌ناپذیر.اقیانوس کیهانی · فراخکرتخونیرثجای انسان‌هاهمهٔ داستان اینجاستارزهسوهفرددفشویددفشوروبرشتوروجرشتگاو سَرسوکتنها راه عبورمرزی که عبورناپذیر باشد، به هر ابزارِ عبور ارزش روایی می‌دهد.این چیزی است که نقشهٔ باز و پیوستهٔ فانتزی متعارف نمی‌تواند بسازد.
شکل ۲ — هفت کشور. خونیرث در میانه، و شش کشور دیگر آن‌سوی اقیانوس فراخکرت.

مرزی که عبورناپذیر باشد، به هر ابزارِ عبور، ارزش روایی می‌دهد. این چیزی است که نقشهٔ باز و پیوستهٔ فانتزی متعارف نمی‌تواند بسازد.

این را مقایسه کن با نقشهٔ استاندارد فانتزی که همه‌جایش را می‌شود با اسب پیمود. آنجا سفر یعنی زمان تلف‌کردن؛ اما اینجا سفر یک «رویداد» است و هر چیزی که بتواند تو را عبور دهد، بلافاصله بهای روایی پیدا می‌کند.

و آن چیز، یک گاو است.

سَرسوک (در روایت‌های دیگر سریشوک و سریسوک)، گاوی غول‌پیکر است که مردمان بر پشتش از دریا می‌گذرند. بندهش می‌گوید این ماجرا در دورهٔ پادشاهی طهمورث رخ داد که نُه نژاد از پانزده نژاد بشری، بر پشت او به شش کشور دیگر رفتند و همان‌جا ماندند.

جزئیاتش بهتر هم می‌شود. بر پشت این گاو سه آتش مقدس می‌سوخت. هنگام گذر از دریا آتش‌ها در آب ریختند، اما گوهرشان یکی بود؛ به سه بهره تقسیم شدند و دوباره در سه جا فروزان گشتند. آن سه، همان سه آتشکدهٔ بزرگ ایران شدند: آذرفرنبغ، آذرگشنسب و آذربرزین‌مهر.

یعنی سه آتش ملیِ یک کشور، بازماندهٔ حادثه‌ای هستند که وسط دریا بر پشت یک گاو رخ داد.

و یک چیز که تا وقتی متن را نخوانی نمی‌دانی: نام دیگر این گاو «هَدَیوش» است و در فرشگرد (یعنی در نوسازی جهان در پایان زمان)، از چربی او و هوم سفید، نوشابهٔ بی‌مرگی می‌سازند.

جانوری که تو را از جهان می‌گذراند، در پایان زمان خودش منشأ جاودانگی می‌شود. کارکردش همان کارکرد اژدهاسواری است، منتها هیچ خواننده‌ای انتظارش را ندارد و بار معنایی‌اش کاملاً فرق می‌کند: در فانتزی غربی اژدها نماد قدرت است، اما گاو نماد باربری و بقاست.

گاوی سپید و عظیم در حال شنا در اقیانوسی تاریک، با کاروانی کوچک بر پشتش
شکل ۳ — مرکبِ کیهانی. اژدها قدرت است؛ گاو باربری است.

جغرافیای بسته یک قطب دیگر هم دارد: دو کوه، دو سرِ یک محور.

البرز (هَرا بِرِزَیتی) کوه نخستین است. بندهش می‌گوید هشتصد سال رشد کرد، در چهار مرحلهٔ دویست‌ساله: دویست سال تا پایگاه ستارگان، دویست سال تا ماه، دویست سال تا خورشید، و دویست سال تا روشنایی بی‌کران. همهٔ کوه‌های دیگر از ریشهٔ او روییده‌اند، ستارگان و ماه و خورشید گرد ستیغش می‌گردند و شب و روز از همین گردش پدید می‌آید. سرچشمهٔ همهٔ آب‌های جهان هم اوست.

کوهی که رشد می‌کند تا به آسمان برسد و بعد آسمان دورش بچرخد. این را در هیچ نقشهٔ فانتزی‌ای ندیده‌ای.

و در برابرش اَرزور قرار دارد؛ کوهی که متون، ستیغش را دروازهٔ دوزخ می‌خوانند و دیوان، انجمنشان را آنجا برپا می‌کنند. اما اینجا باید محتاط بود: ارزور پیش از آنکه نام کوه باشد نام دیوی است و منابع بر سر جای این کوه اختلاف دارند. دادِستان دینیگ آن را در شمال می‌گذارد، برخی دست‌نویس‌های بندهش در رشتهٔ هربرز، و ایرانیکا هشدار می‌دهد که این دومی احتمالاً خلط با ارزوری دیگر است که اتفاقاً اهورایی است و بندهش آن را به سمت روم می‌نشاند.

برای یک پژوهشگر این یک دردسر است، اما برای تو نیست. مکانی که خودِ منابع بر سر جایش به توافق نرسیده‌اند، دست تو را برای قصه‌گویی کاملاً باز می‌گذارد.

سه: بدی آلودگی است، نه ارتش

این مهم‌ترین بخش است و اگر قرار است فقط یک چیز از این نوشته برداری، همین باشد.

مفهوم محوری این دستگاه «آمیختگی» است. اهریمن به جهان حمله می‌کند اما جهان را فتح نمی‌کند؛ بلکه در آن نفوذ می‌کند. از آن لحظه به بعد، هر چیزی در عالم، مخلوطی است از آنچه باید می‌بود و آنچه به آن راه یافته است. بدی جای مشخصی روی نقشه ندارد؛ در آب هست، در خاک هست، در تن آدم هست.

قطره‌ای جوهر سیاه در حال پخش‌شدن در آب زلال درون تشتی سنگی
شکل ۴ — اهریمن جهان را فتح نمی‌کند. در آن نفوذ می‌کند.

و این ایده در عالم جانوران هم پیاده شده است: خرفستران؛ جانوران موذی و زهرآگینی که در الهیات زرتشتی آفریدهٔ اهریمن‌اند و کشتنشان ثواب است.

اما خرفستر فقط فهرستی از جانوران چندش‌آور نیست. رسته‌ای است از آفریده‌های اهریمن، در برابر رستهٔ آفریده‌های اهورامزدا. اهریمن در این دستگاه ویرانگرِ محض نیست؛ او هم می‌آفریند، منتها آنچه می‌آفریند زهر و آفت است. مرز، مرزِ خط‌کشی‌شدهٔ خوب و بد نیست؛ مرزِ این است که هر موجود محصول کدام آفرینش است.

صفحه‌ای به سبک اطلس‌های کهن جانورشناسی، شامل ردیف‌هایی از کژدم‌ها، مارها، کبراها، عنکبوت‌ها و سوسک‌ها، هر یک در خانه‌ای جدا با کتیبهٔ خالی
شکل ۵ — خرفستران همچون یک رسته. صفحه‌ای که مرز میان آفرینش و تهاجم را فهرست می‌کند.

حالا تصور کن در جهان داستانی‌ات این مرز رسمی باشد. نهادی باشد که تشخیص می‌دهد چه چیزی خرفستر است و بعد یک روز کسی را در این دسته طبقه‌بندی کند؛ یا موجودی پیدا شود که دقیقاً روی مرز بایستد. تمام درام لازم برای یک رمان از همین‌جا بیرون می‌آید و برای خلق هیچ‌کدامش لازم نیست از دوگانهٔ ساده‌لوحانهٔ «ما و آن‌ها» عبور کنی؛ چون این دستگاه اصلاً از اول آن دوگانه را نمی‌سازد.

مکمل همین ایده، سرنوشت ضحاک است. اژی‌دهاک در آبان‌یشت، دیوی است سه‌پوزه، سه‌سر و شش‌چشم؛ اما در روایات متأخر به پادشاهی بدل می‌شود که از بوسهٔ ابلیس دو مار بر دوشش می‌روید. نکته سرنوشت اوست: کسی او را نمی‌کشد. او را در دماوند به بند می‌کشند تا در پایان جهان بند بگسلد و آخرین نبرد را ممکن کند.

شرّ در این جهان دفع‌شدنی نیست، بلکه به‌تعویق‌افتادنی است. کل کتاب سومت را می‌شود روی همین یک جمله بنا کرد.

چهار چهره که ارزش سرقت دارند

کیومرث: انسان نخستین. با مرگش هشت فلز از تنش پدید می‌آید: سرب از سر، قلع از خون، نقره از مغز استخوان، آهن از پاها، مس از استخوان، بلور از پیه، پولاد از بازوان، و طلا از جانی که از تن بیرون می‌رود.

اگر دنبال منشأ اسطوره‌ای برای فلزکاری و کیمیاگری در جهانت می‌گردی، آن را آماده تحویلت داده‌اند: هر تیغه‌ای که آهنگر می‌سازد، تکه‌ای از جسد یک انسان است.

اندامفلز
سرسرب
خونقلع
مغز استخواننقره
پاهاآهن
استخوانمس
پیهبلور
بازوانپولاد
جانِ برون‌روندهزر

(یک نکته که کمتر گفته می‌شود: این تناظرها احتمالاً اسطوره‌شناختی نیستند و به احکام نجوم تعلق دارند؛ جایی که هفت سیاره با هفت فلز متناظرند. یعنی لایه‌ای متأخر روی یک بن‌مایهٔ کهن.)

پیکرهٔ عظیم انسانی افتاده بر پهلوی چپ، با رگه‌های فلزی که از هشت نقطهٔ بدنش بیرون می‌زند
شکل ۶ — بندهش می‌گوید کیومرث بر پهلوی چپ افتاد.

مشی و مشیانه: از نطفهٔ کیومرث، پس از چهل سال، بوتهٔ ریواسی با یک ساقه و پانزده برگ می‌روید. زوجی چنان درهم‌تنیده که جنسیتشان پیدا نیست، تا آنکه از هم جدا می‌شوند و ایزدان، روان در آنان می‌دمند. عدد پانزده همان سن آرمانی است که در سراسر این سنت تکرار می‌شود.

این یعنی انسانِ گیاه‌زاد؛ موجودی که مرز جانور و گیاه را می‌شکند. تصویری که در فانتزی غربی معادل ندارد و در ادبیات فارسی هم کمتر از آنچه شایسته‌اش است به کار رفته است.

طهمورث دیوبند: اهریمن را به شکل اسب درمی‌آورد، بر او لگام می‌زند و سی سال بر پشتش جهان را می‌پیماید. این تصویر اوستایی است و رام‌یشت و زامیادیشت به آن اشاره می‌کنند. بعد دیوانِ شکست‌خورده، در ازای جانشان، هنر نوشتن را به او می‌آموزند. سنت پهلوی از هفت گونه خط می‌گوید و فردوسی نزدیک سی گونه.

مضمونش را ببین: سواد، باجی است که دیوان می‌پردازند. دانش نه هدیهٔ ایزدان، که غنیمت جنگی است؛ آن هم غنیمتی که از دشمن گرفته‌ای و بنابراین همیشه کمی آلوده است. من هیچ معادلی برای این در فانتزی غربی سراغ ندارم.

پایان کار طهمورث هم جالب است. اما اینجا باید دقیق بود؛ چون این بخش نه در اوستاست و نه در شاهنامه. فردوسی طهمورث را پس از سی سال پادشاهی به مرگ طبیعی می‌میراند و تاج را به جمشید می‌سپارد. اما روایت سیاه‌تر، از «روایات فارسی» (متون زرتشتیِ متأخر) می‌آید که کریستنسن در جلد یکم به تفصیل بررسی کرده است.

در آن روایت، اهریمن با هدیه‌ای از جواهر، اعتمادِ همسر طهمورث را می‌خرد و از او می‌فهمد در نقطه‌ای از مسیر روزانه، جایی بر گذرگاهی کوهستانی، سوارکارش لحظه‌ای دچار وحشت از بلندی می‌شود. فردای آن روز در همان نقطه، مرکب می‌ایستد، سوار را به زمین می‌زند و او را یک‌جا می‌بلعد.

مردی که سی سال سوار شیطان بود، از پشت یک اسب می‌افتد!

پادشاهی تاج‌دار در جامهٔ کهن ایرانی، سوار بر اسبی سیاه که پیکرش از دود برمی‌خیزد، بر لبهٔ پرتگاهی کوهستانی هنگام غروب
شکل ۷ — طهمورث بر پشت اهریمنِ اسب‌شده. سواری‌ای که سی سال دوام آورد و بر لبهٔ یک پرتگاه تمام شد.

و ادامه‌اش هم هست: در این روایت جمشید برادر اوست نه پسرش، و جسد را با ترفندی از شکم اهریمن بیرون می‌کشد که سروش به او می‌آموزد و آن‌قدر بی‌پرده است که بازگوکنندگان امروزی تقریباً همیشه آن را حذف می‌کنند. همین حذف، بهترین نمونهٔ چیزی است که این نوشته دربارهٔ «لایه‌ها» می‌گوید: هر بار که کسی روایتی را بازمی‌گوید، گوشه‌ای از آن را صاف و سانسور می‌کند.

جمشید: عصر زرین. نه مرگ، نه پیری، نه بیماری، نه سرما و گرما، و همه در پانزده‌سالگی ثابت. اهورامزدا به او ابزارهایی زرین می‌دهد و او سه بار زمین را فراخ می‌کند تا جای جمعیت باشد.

سقوط او دو روایت دارد و تفاوتشان به کار نویسنده می‌آید. در لایهٔ اوستایی، گناه او دروغ است: مسئله‌ای معرفتی. در شاهنامه، ادعای خدایی است: مسئله‌ای سیاسی. فرّه در سه مرحله و در قالب مرغ وارغن او را ترک می‌کند و در پایان با اره به دو نیم می‌شود.

ساختار «فرّه در سه مرحله می‌رود» عملاً یک طرح سه‌پرده‌ای آماده است. پادشاهی که هر بار بخشی از مشروعیتش را از دست می‌دهد و هر بار خودش را قانع می‌کند که هنوز چیزی نشده.

و نژادهایی که فکر می‌کنی مجبوری بسازی

بندهش بزرگ بیست و پنج نژاد برآمده از تخمهٔ کیومرث می‌شمارد. از جمله: مردمان آبزی، یک‌پایان، بال‌دارانی با بال خفاش، و جنگل‌نشینانی مویین و دم‌دار.

اینجا باید یک تصحیح بکنم؛ تصور رایج این است که مردمان عجیب فقط به ادبیات «عجایب‌المخلوقات» دورهٔ اسلامی تعلق دارند. اما نه، اصل فهرست در متن پهلوی هست. آنچه متأخر است بسط و تزئین آن است، نه خودش.

چند مکان و شیء

وَر جمکرد: اهورامزدا به جمشید هشدار می‌دهد زمستانی مهلک در راه است و فرمان می‌دهد پناهگاهی زیرزمینی بسازد و بهترین نمونه‌های مردم و ستوران و گیاهان و آتش را در آن جای دهد.

نور در وَر دو گونه است و این تفکیک را متن خودش می‌گذارد: روشنایی ناآفریده که از بالا می‌تابد، و چراغ‌های ساختگی. و چون وَر زیرِ زمین است، ساکنانش خورشید را نمی‌بینند و گردش روزانه‌ای در کار نیست.

این کهن‌ترین «کشتی بقا»ی سنت ایرانی است و برخلاف کشتی نوح، زیرزمینی، شهرمانند و مهندسی‌شده است. اگر بخواهم امروز یک رمان از این مواد بنویسم، از همین‌جا شروع می‌کنم: از لحظهٔ باز شدن در.

برش معماری از شهری زیرزمینی با خیابان‌های پلکانی و نوری طلایی بی‌منبع
شکل ۸ — کشتی نوح روی آب شناور است. این یکی زیر زمین مهندسی شده.

زمستان مَلکوس: همان بلا. دیو یا جادوگری که برف و سرمای کشنده می‌آورد و بیشتر زندگان را از میان می‌برد. نامش در اوستا «مَهرکوشَه» است، یعنی مرگ‌آور. بازماندگان از وَر بیرون می‌آیند و جهان را از نو آباد می‌کنند.

تفاوت مهم با اساطیر سامی این است: در آنجا عامل نابودی «آب» است، در ایران «برف». جغرافیا در اسطوره خودش را نشان می‌دهد.

کَرشیپتَر (کَرشفت): پرنده‌ای که دین را به وَر جمکرد می‌برد. بندهش درباره‌اش می‌گوید: در آسمان زندگی می‌کند، اگر بر زمین می‌بود شاه پرندگان بود، و اوستا را به زبان پرندگان می‌خواند.

کتاب مقدسی که آن را به زبان پرندگان می‌خوانند و تنها راه رسیدنش به آخرین پناهگاه بشر، یک پرنده است.

گاو یکتاآفریده: همتای جانوری کیومرث، درخشان چون ماه. با کشته‌شدنش از تنش گیاهان و از نطفه‌اش جانوران پدید می‌آیند. بندهش پنجاه و پنج گونه دانه و دوازده گیاه درمانی می‌شمارد.

کسانی که پیش از تو رفته‌اند

اگر تا اینجا خوانده‌ای و فکر کرده‌ای این زمینِ بکری است، نه. بیست سال است که نویسندگان فارسی‌زبان همین کار را می‌کنند و اگر بخواهی جدی وارد شوی، باید بدانی هرکدام کجا را برداشته‌اند.

آرمان آرین: پیش از همه. سه‌گانهٔ «پارسیان و من» (۱۳۸۲ تا ۱۳۸۵) نوجوانی امروزی را به جهان اسطوره می‌برد و حول ضحاک، هفت‌خان رستم و کوروش می‌گردد. اما کار مهم‌تر او، پنج‌گانهٔ «پتش خوآرگر» است که آرین صراحتاً آن را نخستین بازآفرینی داستان‌های اوستا و بندهش در قالب رمان می‌داند. یعنی دقیقاً همان کاری که این نوشته پیشنهادش را می‌دهد، کسی سیزده سال پیش شروع کرده است. او «نگاه‌های اهورایی» را هم نوشته که عملاً راهنمای اسطوره‌ها از سمت پژوهش است.

کاتارینا ورزی: «سرزمین اسطوره» و سه‌گانهٔ «گیئسه». ورزی همچنین «دنیاهای خیالی» لین کارتر را ترجمه کرده است؛ یعنی نخستین تاریخ و نقد جدی فانتزی را به فارسی آورده که نشان می‌دهد کارش از سر آشنایی با تئوری ژانر است نه صرفاً ذوق.

نیما کهندانی: «خیزش خاک»، با محوریت اساطیر ایران؛ کهندانی ساختار مجموعه‌اش را از اول تطبیقی چیده و در جلدهای بعدی به سراغ اساطیر ژاپن و نورث می‌رود.

نکته‌ای که واقعاً به کار تو می‌آید این است: تقریباً همهٔ این کارها (جز پتش خوآرگر) از مسیر «شاهنامه» وارد می‌شوند (ضحاک، رستم، سیاوش و…)؛ یعنی لایهٔ سوم. طبیعی هم هست، چون در دسترس‌تر است و شخصیت‌های پرداخت‌شده دارد.

پس ادعای درست این است: لایهٔ حماسی را خوب کار کرده‌اند، اما لایهٔ کیهان‌شناختی (چرخهٔ دوازده‌هزار ساله، هفت کشور، خرفستران و وَر جمکرد) تقریباً دست‌نخورده مانده است. کار سختش هم همین است: این لایه شخصیتِ آماده تحویلت نمی‌دهد، بلکه «دستگاه» تحویلت می‌دهد و ساختنِ آدم‌هایش با توست.

نویسندهاثرناشرلایهٔ منبع
آرمان آرینپارسیان و منموج، ۱۳۸۲–۱۳۸۵شاهنامه
آرمان آرینپتش خوآرگرافق، از ۱۳۹۴اوستا و بندهش
کاتارینا ورزیسرزمین اسطورهقدیانیشاهنامه و اسطوره
کاتارینا ورزیسه‌گانهٔ گیئسهمحراب قلمجهان ابداعی
نیما کهندانیخیزش خاکویدااساطیر ایران
نیما کهندانیوسوسهشاهنامه (سیاوش)

و حالا هشدار

اگر می‌خواهی از این مواد استفاده کنی، باید بدانی هر تکه را از کدام قفسه برمی‌داری. این سنت، متنی یگانه نیست؛ سه لایه است که میان کهن‌ترین و متأخرترینشان نزدیک دو هزار سال فاصله است:

سه لایه، دو هزار سال فاصلهبدان هر عنصر را از کدام قفسه برمی‌داری.اوستایییشت‌ها، وندیداد · هزارهٔ اول پیش از میلاد و پیش‌تروَر جمکرد · زمستان ملکوس · کرشیپتر · ابزارهای زرین جمشیداژی‌دهاکِ سه‌سر · رفتن فرّه در سه مرحله · هفت کشورپهلویبندهش، زادسپرم، دینکرد · سده‌های سوم تا نهم میلادیچرخهٔ دوازده هزار ساله · هشت فلز کیومرث · مشی و مشیانهسرسوک · خرفستران · بیست و پنج نژاد · ارزور · البرزپس از اسلامشاهنامه، داراب‌نامه، عجایب‌نامه‌ها · از سدهٔ چهارم هجریمارهای ضحاک · پرِ سیمرغ · جام جهان‌نما · حمام بادگردسی گونه خط · ارژنگ دیو · سقوط جمشید از سر غرورحدود دو هزار سال
شکل ۹ — سه لایه و آنچه در هرکدام است. پیش از برداشتن هر عنصر، قفسه‌اش را بدان.

لایهٔ اوستایی (یشت‌ها و وندیداد): اینجا اژی‌دهاک هنوز اژدهاست نه پادشاه، و جمشید بر اثر دروغ سقوط می‌کند.

لایهٔ پهلوی (بندهش، زادسپرم، دینکرد): اینجا نویسندگان همه‌چیز را شماره می‌کنند. بیشتر آنچه امروز «جهان‌سازی ایرانی» می‌نامیم از همین‌جا می‌آید.

لایهٔ پس از اسلام (شاهنامه، داراب‌نامه، عجایب‌نامه‌ها): اینجا مارها روی دوش ضحاک می‌رویند، سیمرغ پزشک و یاور می‌شود و انبوهی طلسم وارد کار می‌شود که در هیچ متن زرتشتی نشانی از آن‌ها نیست.

چند نمونه از چیزهایی که تقریباً همیشه اشتباه دسته‌بندی می‌کنند:

سیمرغِ پردار و درمانگر: این تصویر شاهنامه‌ای است. اوستا از پرنده‌ای بر درخت همه‌تخمه یاد می‌کند، اما پزشکی و مکانیکِ «پر را بسوزان تا بیاید» ابداع لایهٔ متأخر است.

جام جهان‌نما: اوستایی و پهلوی نیست؛ از ادب فارسی پس از اسلام می‌آید.

حیاط قصری ویران پر از مجسمه‌های سنگیِ پهلوانان در حالت حرکت، و قفسی آویزان در میانه
شکل ۱۰ — بهترین طراحی کوئستِ سنت فارسی، و متعلق به رمانس عامیانه نه متون دینی.

طلسم حمام بادگرد: به رمانس عامیانه تعلق دارد، نه اساطیر زرتشتی. طراحی کوئست آن (فضای توهم‌زا، طوطی سخنگو، مجسمه‌های سنگی) بی‌نظیر است، فقط اسمش را نگذارید «اسطورهٔ ایران باستان».

ارژنگ دیو: از حریفان رستم در هفت‌خان است، نه از حریفان طهمورث!

دمران: دیوی که می‌گویند گنج‌های جهان را به اسارت گرفته، در منابع اصلی نشانی ندارد و تا سندش پیدا نشود، ساختگی است.

هیچ‌کدام از این‌ها به این معنا نیست که نباید از لایهٔ متأخر استفاده کنی (فردوسی خودش لایه‌ها را آمیخت). تفاوت میان آمیختن آگاهانه و ناآگاهانه است.

فانتزی حماسی متعارفدستگاه ایرانی
زمانعملاً بی‌کراندوازده هزار سال، شمارش‌پذیر
پایاننامعلوم؛ تعلیق از همین‌جاستاز پیش معلوم؛ تعلیق از بها
جغرافیاقارهٔ پیوسته، همه‌جا با اسبهفت پارهٔ جدا، عبور استثنایی
سفرزمان تلف کردنرویداد
بدیارتشی در شمال یا شرقآلودگی در آب و خاک و تن
مرز خیر و شرجبههرستهٔ زیستی (خرفستر)
سرنوشت شرّنابود می‌شودبه بند کشیده می‌شود

آخرش

اینکه می‌گویند اساطیر ایرانی «غنی» است، منظور من فقط اسم‌های قشنگش نیست. منظورم این است که این سنت یک «ساختمان کامل» به تو می‌دهد: زمانی که پایان دارد، جغرافیایی که بسته است و شرّی که به‌جای رویارویی، رخنه می‌کند.

بر خلاف شخصیت‌های شاهنامه، این سه عنصر ساختاری هنوز تقریباً دست‌نخورده‌اند؛ چون استفاده از دستگاه، سخت‌تر از استفاده از شخصیت است.

بقیه‌اش کار توست.


منابع

آنچه در این نوشته آمده بر این متن‌ها تکیه دارد.

آرتور کریستنسن، نمونه‌های نخستین انسان و نخستین پادشاه در تاریخ افسانه‌ای ایرانیان. ترجمهٔ ژاله آموزگار و احمد تفضلی. دو جلد؛ اصل فرانسوی در ۱۹۱۷ و ۱۹۳۴. ترجمهٔ فارسی نایاب است اما متن فرانسوی در آرشیو اینترنت آزاد در دسترس است. بهترین نقطهٔ شروع، چون به‌جای عرضهٔ روایتی صیقلی، خودِ درزها و ناسازگاری‌های سنت را نشان می‌دهد و درز دقیقاً همان جایی است که نویسنده از آن وارد می‌شود. داستان بلعیده‌شدن طهمورث در جلد یکم، صفحه‌های ۱۸۴ تا ۱۸۹.

آرتور کریستنسن، دیوشناسی ایرانی (Essai sur la démonologie iranienne، ۱۹۴۱). نظام‌مندترین بررسی موجود دربارهٔ اهریمن، دیوان، خرفستران و سلسله‌مراتب جهان تاریکی. اگر بخش «آلودگی» این نوشته برایت جذاب بود، این کتاب همان است.

بندهش، گزارش مهرداد بهار. ستون فقرات این نوشته. چرخهٔ زمان، هفت کشور، رشد هشتصد سالهٔ البرز، هشت فلز کیومرث، بیست و پنج نژاد، سرسوک و آتش‌هایی که بر پشتش می‌سوخت، گاو یکتاآفریده. اگر فقط یک کتاب بخوانی، این.

وندیداد، فرگرد دوم. وَر جمکرد، زمستان ملکوس، کرشیپتر، سه بار فراخ شدن زمین، و ردّ پیامبری از سوی جمشید. کوتاه است و می‌ارزد که مستقیم بخوانی‌اش.

اوستا: آبان‌یشت، زامیادیشت، رام‌یشت. اژی‌دهاکِ سه‌سر، رفتن فرّه از جمشید در قالب مرغ وارغن، و سواری طهمورث بر اهریمن.

وزیدگی‌های زادسپرم. روایت موازی آفرینش؛ جاهایی با بندهش نمی‌خواند و همین اختلاف‌ها به کار نویسنده می‌آید.

روایات فارسی. متون زردشتی متأخر. پایان سیاه طهمورث از اینجا می‌آید، نه از اوستا و نه از شاهنامه.

شاهنامه. برای لایهٔ سوم. با این آگاهی که فردوسی خودش یک اقتباس‌گر بود، نه یک راوی امین.

طرسوسی، داراب‌نامه. اگر دنبال طلسم‌ها و مکان‌های شگفت هستی، از جمله حمام بادگرد، سراغ رمانس عامیانه برو نه متون دینی. آنجا معدن است.

دانشنامهٔ ایرانیکا، مدخل‌های ALBORZ، ARZŪR، JAMŠID و MICROCOSM AND MACROCOSM. برای وقتی که می‌خواهی بدانی ادعایی واقعاً چقدر پشتوانه دارد. مدخل ارزور مثال خوبی است از اینکه چطور یک «واقعیت» اساطیری، زیر فشار سند، به چند احتمال متضاد فرو می‌پاشد.


برای مطالعهٔ بیشتر

اگر می‌خواهی ببینی دیگران با این مواد چه کرده‌اند.

آرمان آرین، پتش خوآرگر (نشر افق). نزدیک‌ترین کار موجود به آنچه این نوشته پیشنهاد می‌کند؛ آرین صراحتاً آن را بازآفرینی داستان‌های اوستا و بندهش در قالب رمان می‌داند. پیش از شروع هر پروژه‌ای در این زمینه، ببین کجاها را قبلاً رفته.

آرمان آرین، نگاه‌های اهورایی: عناصر تصویری و نمایشی در اوستا. همان کار، از سمت پژوهش. عملاً راهنمای لوری است که نویسنده‌اش خودش رمان‌نویس است.

آرمان آرین، پارسیان و من (نشر موج). برای دیدن اینکه ورود از درِ شاهنامه چه شکلی است.

کاتارینا ورزی، سرزمین اسطوره (قدیانی) و سه‌گانهٔ گیئسه (محراب قلم).

لین کارتر، دنیاهای خیالی، ترجمهٔ کاتارینا ورزی (نشر پریان). ربطی به اساطیر ایران ندارد، اما نخستین تاریخ و نقد جدی فانتزی است و برای هر کسی که در این ژانر می‌نویسد خواندنی است.

نیما کهندانی، خیزش خاک (نشر ویدا). جلد نخست پنج‌گانه‌ای که ساختارش از اول تطبیقی است: اساطیر ایران، بعد ژاپن، بعد نورث.


یک تذکر آخر. نقل‌های دست‌دوم عددها و جزئیات را زیاد تحریف می‌کنند. من خودم فهرست فلزات کیومرث را مدتی اشتباه در ذهن داشتم، چون آن را از خلاصه‌ای آنلاین برداشته بودم، و بعد فهمیدم آن خلاصه انتساب‌ها را جابه‌جا کرده بود. اگر جایی عددی به کارت آمد که مهم است، آن را از متن اصلی بررسی کن. همین کار، تفاوت میان نویسنده‌ای است که از اسطوره استفاده می‌کند و نویسنده‌ای که فقط اسم‌هایش را قرض گرفته.


تصویرسازی‌های این نوشته با هومص تولید شده‌اند. نمودارها دست‌ساز و بر پایهٔ منابع یادشده‌اند.